محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4932
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به كشتن مىدهم ، آنگاه اگر امير مؤمنان از پس وى مرا بكشد اهميت نمىدهم . كه كشتن وى پدرم را دلخوش مىكند و اگر كشته شدم وى را از غم من تسليت مىدهد . گويد : و چون به محل خويش باز گشتند موسى گفت : « اى امير مؤمنان چيزى به پدر خويش بگويم » كه وى از اين خشنود شد و پنداشت مىخواهد در بارهء موضوعى كه در ميان بود با وى سخن كند و گفت : « به پا خيز . » موسى به طرف وى رفت و گفت : « پدر جان عيسى بن على به وسيلهء خبرهايى كه در بارهء ما مىدهد بارها من و ترا به خطر كشته شدن افكنده ، اينك وسيلهء كشته شدنش را به دسترس من نهاده . » گفت : « چگونه ؟ » گفت : « به من چنين و چنان گفت ، به امير مؤمنان خبر مىدهم كه او را مىكشد كه دل خويش را خنك كرده اى و پيش از آنكه ترا و مرا به كشتن دهد او را به كشتن مىدهى و اهميت ندارد كه بعد چه شود . » گفت : « راى و رفتار بدى است ، عمويت ترا به گفتارى امين دانسته و خواسته با تو راز گويى كند ، اما تو آن را وسيلهء بليه و مرگ وى مىكنى ، نبايد هيچكس اين را از تو بشنود ، به جاى خويش بر گرد . » و او بر خاست و باز رفت . گويد : ابو جعفر منتظر بود از اينكه موسى سوى پدر خويش رفته بود ، و از سخن وى اثرى نمودار شود اما چون اثرى نديد به تهديد اول خويش باز گشت و او را بترسانيد و گفت : « به خدا در بارهء وى كارى مىكنم كه ترا بد آيد و از بقاى وى از پى خويش نوميد شوى ، ربيع برخيز و او را با حمايلش خفه كن . » گويد : ربيع بر خاست و حمايل موسى را به دور او پيچيد و بنا كرد به وسيلهء آن آهسته آهسته خفه اش كند . موسى بانگ مىزد : « اى امير مؤمنان در بارهء من و خون من ، خدا را ، خدا را ، كه من از آنچه گمان دارى به دورم ، عيسى اهميت